FashisTblog | MajidOnline | Contact

پنجره باز است

پنجره باز است!.0 تصویر فریاد شخصی از شکنجه های زمان!.0 رخ آدمهای محو کوچه های سرد و تاریک صدای آژیر ماشین های شبگرد پلیس جیغ قرمز یک زن در مقابل مردانی مست سکوت مردی که میخواست بخواند تظاهرات خیابانی و فردایش هیچ و فقط میماند دست و پایی زخمی گوشه لبخند یک دختر ناز ته کوچه با سلام یک پسر آغاز شد کاغذی پاره شده همچون غرور یک پسر درمانده، عاشقی آرزرده مرگ کبوترهای پشت بام از صدای جیغ یک کودک، که چرا بادبادکم را برد باد پریدن از خواب غفلت به وسیله یک نارنجک!.0 فحش همسایه که چرا دختر را دادی پیغام که بیاید فردا ته آن کوچه بن بست؟!.0 بازی کودک وار پیرمرد برای خرجی آخر ماه خنده راننده تاکسی که گرفتم کرایه دو برابر گریه کودک ده ساله که چرا رد شده ام درس ریاضی و او..0 میکشد فریاد وحشت که چرا شب شده است میترسم!!.0 همچنان باز است پنجره و صدایی نیست که بگوید خفه اش کن صدایت را مزاحم....0 که اگر همچین شد میبندم پنجره را روی تمام مردم ساکن شهر و میخوابم ناراحت که چرا بسته ام پنجره را!؟!. فعلا

مرد

مرد خسته بود!0 خسته بود از بارش باران....0 باران خسته از زمین همیشه خاک آلود و زمین نیز خسته از آسمان و اما آسمان خسته از حرکت مرد بر روی زمین خاک آلود بارانی!0 دیگر صدایی نمیشنید ، خسته بود از مرگ شب سرد خسته از تمام چند چهره گیها و از پشت خنجرزدن های بیهوده!0 از دشنام های مودبانه و کتک های ادبی ، خسته از تمام پیشامدهای روزگار سرد اطراف با این همه درد گذشتم از کنارش ، از کنارش گذشتم ، از کنار مرد ، مرد برای چند لحظه هم قدم شدیم!0 فکرش را دیدم همچون چشمان نا امیدش....0 هیجان بین دستانش بغضی بیش برایم نداشت!0 اما جادوی پشتش ردپایی از خود به جای نمی گذاشت مانند یک روح گذشته بود زمان از زمانش و مکان هم نبود در جایش....0 قدم میزدیم و در فکر که چرا کسی از ما خسته نیست ، از من ، از مرد!0 ولی حالا که او رفته فهمیده ام که همه خسته اند از ما! حتی زمین همیشه خاکی و آسمان بارانی و باران...0 و حتی مرد از من و من از مرد و یا شاید مرد از مرد و من از من!!!!!0 فعلا

داشتم به این فکر میکردم به پسرکی که چشمانش را میبست تا بخوابد ، دخترکی که زل زده بود به چشمان پسر تا خوابش ببرد .../0 پسر آرام دستانش را زیر سرش گذاشت و چشمانش جایی را میدید که سالها حسرت آنجا دیدن را خورده بود ؛ در امتداد چشمان پسر چشمان دختر آرام بسته شد و دوباره باز شد ، ولی این بار چشمانش صاف و آرام نبود بلکه مواج و پرطلاطم ؛ چند ثانیه ای نگذشته بود که دور چشمانش مانند کنار ساحل نمناک شده بود ./0 پسرک آرام آرام لبخندی زد و چشمانش را بست !0 دخترک فهمیده بود که بازی را برده ، یا شاید هم باحته ، بلند شد و دوان دوان ازاتاق خارج شد ، وقتی از کوچه خارج میشد ماشین سفید رنگی را دید که وارد کوچه شد ، بر نگشت و همان طور دوان دوان دور شد..../0 بعد ها یکی میگفت دخترکی را دیده که گریان و پریشان خارج میشده ..../0 ..../ دخترک دستانش را بالا برد ، نوری که از تیغه چاقو به صورتش میزد برایش لذتبخش بود! انگار برایش آن لحظه آشنا بود ، انگار یک بار دیگر هم همچین لذتی را چشیده بود .../0 وقتی دستش را پایین آورده بود ، هنوز چشمانش را از روی قاب عکس بر نداشته بود که صدای آژیر ماشین سفیدی را شنید که قبلا هم شنیده بود .../0 وقتی چشمانم را باز کردم ، او را ندیدم ، نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ولی یادم میاید در یک شوخی بچه گانه به خواب رفته بودم ، نگاهم رو به قابه عکس دوختم ، و چند ثانیه ای حسی ناب تمام وجودم را گرفت ، یاده شوخی بچه گانه افتادم ، ترسیدم ... ترسیدم .... ترسیدم .....ولی انگار دیگر دیر شده بود ..، دیگر دخترک را ندیدم و چیزی که همیشه میدیدم زخمه روی دسته چپم بود که رگهاییم را قلقلک میداد ، و اون قابه عکس و صدای آژیر ماشینه سفیدی که همیشه از کنار اتاقم رد میشد!!0 ......................../ داشتم به این فکر میکردم ؛ کاشکی هیچوقت پیشنهاد ا« شوخی بچه گانه را نمیکردم کاشکی دیگر فکر نمیکردم!!!.../0 فعلا

ملخ

دیشب ملخی وارد اتاقم شد! یک شب در اتاقم آزاد بود و شب دوم زندانی .... شب سوم که آزاد شد ، در هوا بدون هیچ مکسی پرواز میکرد فکر کنم میدانست که ممکن از پشیمان شوم ...!0 پرواز کرد و پرواز کرد تا توی سفیدی آسمان و سیاهب خانه ها گمش کردم.....!0 یک لحضه دلم برایش تنگ شد و پشیمان شدم ولی او دیگر رفته بود و من مانده بودم با لکه خونی که از لبانش به یادگار مانده بود..../0 از امشب توری اتاقم را کشیدم تا دیگر ملخی با شتاب به اتاقم نیاید و .....0

فعلا

New Year . 1384

ساده بود ، خنده ها و گریه ها ، دید ها و ندیدها و هر چند خنده های مجازی و گریه های واقعی.... /0 راستی که میداند چند نفر خواب بودند یا مست! 0 اینجا متروکه ایست به نام ایران و زمان دیر گذری است به نامه سال تحویل!0 آری عید است ، عید آمده و خنده سبزه برای سبز ماندن تا سیزده گریه ماهی سرخ برای مردن او در تنگ تعجب من از آمدن سریع یک سال جدید!0 اندوه پسر کوچک همسایه که چرا زیاد نبود عیدی ها ، و همه میدانند سال بعد باز هم خند ها و گریه ها را میکنند تا دوباره همه فریاد زنند عید نو مبارک!0 اگر مرگ سال تحویل دارد پس چرا او را نگیریم جشن!0 مرگ عید ، مرگ عیدی - عیدی من برای سر سپردن با خیال راحت و آسوده که فردا دارم پول! که به خیابان برم و بفروشم فخر به کسی که کس ندارد که به او دهد عیدی ، و شب شاد و خندان از کردارم ، دوباره شب را کنم صبح!0 مرگ آن شب که صبح نشود ، مرگ آن صبح اگر شب صبح شد!0 مرگ من اگر تورا نشنیدم ، مرگ من اگر خدا را دیدم مرگ شیطان به دست انسان ، مرگ شیطان برای انسان ، مرگ شیطان اگر خاک ندید ، مرگ شیطان اگر فرود نیاورد سرش را در مقابل خاک انسان زایش!0 و حالا میخوریم فریب این شیطان مرده به دست خاک انسان سازش!!0 و...0 مرگ دل به دست زخم های کهنه حرف مرگ شیشه به دست یک سنگ ، سنگ محکم به شیشه قلب مرگ آدم برای آدم مرگ آدم برای دیدن اهریمن مرگ آدم برای عاشقی با دشمن! مرگ من اگر عاشقم ، تنهایم! مرگ آن کوچه بن بست اگر برگشتی مرگ شب اگر ستاره دیدی مرگ روز اگر خورشید دزدیدی مرگ این زندگی خواب آلود ، که اگر سیاه کنم صد برگ را خستگی اش در نرود وای... که همه مردند و باز هم ماندند ، وای که همه مردند و ماندند و همه مرگ ها آغاز شمارش معکوس یک مرگ دگر!0 و عید آمد ، عید هشت و چهار و هزار تا سیصد و چند عدد کنار آنها که اگر صفر شوند آمده عیدی و ، عیدی دیگر... پس بخندیم و بگرییم با هم که اگر عید نبود خنده و گریه بی معنا بود !0 و اگر مرگ نبود دست انسان پی چیزی میگشت و بدانیمش قدر تا همیشه باشد پیش ما مهمانی ، که بگیرد عیدی ، عیدی یک زندانی ، زندانی محکوم به حبس ابد ، ابدی طولانی!!!0 (این را پارسال مینوشتم برای خودم ! ، چه زود گذشت؟! نه؟!!) فعلا

میشناسمت تو همانی

تو همانی که یک روز دیگر هم آمده بودی ....تو همانی آری اما آن روز گناهایم کمتر از امروزبود
کاش همان روز کار را تمام میکردی !! کاشکی آن روز ما موریتت را به خوبی هر چه تمام تر انجام میدادی ....کاشکی آری،میشناسمت تو همانی :همان که آن شب بر بالینم آمدی و بیدارم کردی و با خنده ای تلخ گفتی [ سلام ، خداحافظی کن ]
!!ولی من از تو خواستم یک بار دیگر به من فرصت بدهی و تو قبول کردی
چرا؟؟ چرا قبول کردی؟ تو از من فرمان می بردی یا از خدایت ÷س حالا که دوباره آمدی کار را تمام کن تا دفعه بعد گناهایم بیشتر نشود
!! .... ای فرستاده خدا ... ای
[ خداحافظ ]
فعلا

و من مردم

گفت بیا... گفت بمان... گفت بخند... گفت بمیر آمدم... ماندم ... خندیدم ... و مردم

متنفرم

.../ من متنفرم از این دنیای پوچ و ساده اش از تمام ادمهایش میخواهم بنویسم ولی توانش را ندارم ولی از تو متنفر نیستم ولی نمیدانم چرا میگویند متنفرم کسی نمیداند؟؟!!! فعلا

دوستت داشتم
عشق تنها چیزی بود که مرا به سوی تو میکشاند
سکوتم در برابر عشق شکست میخورد وقتی تو را میدیدم
لحظه ها پشت پنجره بارانی اتاقم مینشتم و به تو نگاه میکردم پنجره را باز میکردم ولی دیگر باران نمیبارید میخواستم فریاد بزنم ولی محکوم سکوتت بودم
آری ، من تو را دوست داشتم همچون تو که مرگ را دوست داشتی اکنون که نیستی دلم میخواهد من هم نباشم و دیگر سکوت نکنم
میخواهم بروم ، سفر کنم
به کجا؟
نمیدانم ، شاید به سوی تو.! من،تو را دوست داشتم
دوست داشتم...هنوز پنجره باز است و باران میبارد ولی دیگر تو نیستی
،پس پنجره را میبندم
و گهگاهی میخندم
: و تورا میبینم که دستت را دراز کرده ای و میگویی
بیا....... بيا
فعلا

Plan One
پنجره باز میشود
عشق آشکار میشود
پنجره بسته شود
مرگ آغاز میشود
Plan Two
پنجره باز میشود
مرگ نمایان میشود
پنجره را میبندم
عشق را میخندم
End of Part
پنجره را میبندم
عشق را میبینم
مرگ را میبینم
پنجره را باز میکنم
عشق پرواز میکنم
مرگ نگاهم میکند
پنجره همچنان باز است
من به مرگ میخندم
مرگ هم میخندد
پنجره باز میشود
هیچکس نیست
عشق پنجره را میبندد
فعلا

با توام آره باتو

با تو حرف میزنم صدایم را میشنوی؟ میدانم که میشنوی پس گوش کن وقتی فریاد میزدم حواست نبود سکوت کردم گفتی چه میگویی؟ پس چه کار کنم تا بفهمی کمک می خواهم؟ ماهها هست که منتظرم ولی نیست جوابی صدای وزوز مگس ها رو میشنوی ؟ صدای خرت خرت صوصک ها رو حس میکنی؟ صدای جیغ گربه ها رو میشنوی ؟ اینها صدای من را میشنوند ولی تو نمیشنوی هنوز منتظرم. دیگر ساعت 6:15 را عقب نمیبرم میخواهم به ساعن را صفر کنم میخواهم دوباره شروع کنم پس کمکم کن میخواهم ساعت را 00:00 کنم و دوباره حرکت کنم خدایا میخواهم این بار را دیگر بشنوی چون دارم ترک میخورم و میریزم پس کمکم کن فعلا

مینوسم تا زنده بمانم مینویسم تا زندگی کنم اما به چه قیمتی؟ شبها مینویسم چون شبها دلم میگیرد. دلم میخواخد نباشم و فکر نکم من به چه فکر میکنم؟ نمیدانم روز ها گذشته اند و من همچنان مینویسم مینویسم تا زنده باشم .تا فکرم خشک نشود. مرگ در اینجا در نمیزند چون اصلا دری وجد ندارد اینها را گفتم تا من را نشناخته بشناسی و آسوده بخوانی حرفهایم را فعلا

شروعي ديگر

چند روزی بود به خاطر رفتن به بیمارستان و کار و خستگی نتونسم بنويسم
ولی امشب - هم وقت داشتم وهم حوصله.
!!!در این بلاگ هیچی نیست جز همه چی
می نویسم از تنهایی های خودم از غمگینی های سرد و بی روح
پس نگران گم شدن نیستم چون حالا می نویسم و میمانم
!زندگی را مرگ ببین اگر تنهایی
!فعلا

بدونه مقدمه

سلام .شروع شد اين بازي وبلاگ نويسي من بالا خره شروع شد

September 2004
November 2004
January 2005
March 2005
April 2005
May 2005
August 2005

tanks by:

 designed by Myself